محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
981
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
دست باز دارم و از اين راه بگردم ، شما از طاعت من بيزاريد و از بيعت من بحلايد ، و اكنون هر كه با من بدين شرط بيعت خواهد كردن ديگر باره امروز بيعت نو كنيد بر اين شرطها بر خويشتن كه من گفتم . و اگر كسى آيد كه اين شرطها بر خويشتن بكند و با اين همه وفا كند ، و خواهيد كه با كسى بيعت كنيد ، من نيز با شما بيعت كنم . پس ايشان گفتند اگر تو با ما اين همه وفا كنى ، ما را امام بهتر از تو نبود . و ديگر باره با وى بيعت نو كردند . و چون كارها بر او راست شد ، همه عمّال وليد را معزول كرد . يوسف بن عمر بن هبيره را از عراق معزول كرد . و خراسان و عراق منصور بن جمهور را داد . و خبر به يوسف آمد . يوسف سپاه عراق گرد كرد و از ايشان بيعت خواست تا منصور را به عراق اندر نهلد ، و سپاه به شام برد و با يزيد بن الوليد حرب كند و خون وليد از او باز خواهد . مردم عراق او را اجابت نكردند و او دانست كه اكنون اين خبر به منصور و يزيد شود و او را با ايشان روى نبود . پس به كوفه اندر پنهان شد . و منصور به كوفه اندر آمد ، و او را بسيار بجست و نيافت . و به خانهء سليمان [ بن سليم ] بن كيسان الكلبى بود . چون روزگار برآمد و طلب بنشست ، يوسف از خانهء سليمان برفت و به شام شد به شهرى نام او بلقاء ، و آنجا متوارى شد . و خبر به يزيد آمد كه يوسف به بلقاء آمد . يزيد مردى را بخواند نام او مسلم بن ذكوان ، و مر او را با پنجاه سوار بفرستاد كه يوسف را بگير و بيار . مسلم برفت و خويشتن را بدان سراى اندر افگند كه يوسف بود با آن پنجاه تن . يوسف چادر زنان به سر اندر گرفت و به ميان زنان اندر نشست . و به فرجام او را بگرفتند و به نزديك يزيد بردند . او را بازداشت و گفت به عراق باز فرستمش تا منادى بانگ كند بر وى تا هر چه خواسته اى كه از مردمان بستده اى و بر تو درست كنند ، از تو باز ستانند . و منصور بن جمهور چون به عراق آمد برادر را به خراسان نامزد كرد ، و ترسيد كه نصر سيّار خراسان به دو نسپارد . و رسول به دو فرستاد و او را بخواند تا چون او بيامد آنگاه برادر را بفرستد . و نصر سپاه خراسان را گرد كرد و از ايشان بيعت